خستگی این روزهام...............
پسر خوشگل مامان این روزها خیلی شیطون بلا شدی همش دوست داری خودت بایستی و راه بری
واسه ی همین زیاد روی زمین نمیشینی و همش میخوای من پیشت باشم به من تکیه بدی و خلاصه از سر و کول من بالا بری
.الان که دارم واست مینویسم شما و بابامیثم خوابیدین و منم خیللللللی خیللللللی خسته ام.نمیدونم چرا همش میخوای پیشت باشم و بغل کسی نمیری و غریبی میکنی
همه میگن که خیلی به من وابسته شدی اما به نظر من این کاملا طبیعیه چون از صبح تا شب دو نفری توی خونه باهمدیگه هستیم و شاید هفته ای یک بار بریم خونه ی بابایی اکبر و یکی دو ساعت پیش اونا باشیم و البته سن شما هم جوریه که این وابسته بودن طبیعیه.
اما به هر حال مامان خیلی بدنم ضعیف شده همه ی انرژیم صرف شما میشه و اگه طول روز بخوابی فقط به سختی وقت میکنم به کارهای خونه برسم. من فقط دعا میکم زودتر خودت راه بیفتی باورت نمیشه امشب کلی بابامیثم دستتو گرفت و شما راه که نه میدویدی آخرش بابا بیچاره کمرش درد گرفت و نوبت من شد
اما انگار شما خسته گی توی کارت نیست.بعد از تلاشهای فراوان بالاخره خسته شدی و به هر زحمتی بود خوابیدی.
و اما امیرحسین جونم در حال آماده شدن در آخر این هفته برای سیاحت و زیارت ما به شهر ری
زیارت قبوووووول.....

خوردن شام سه نفری در پارک....

امیرحسین وقتی پلیس میشود...



این لباسهای خوشگلی با چندتا لباس خوشگل دیگه سوغاتی مامان جان و خاله فاطمه از مشهد
مرسیییییییییییی




خستگی این روزهام...............
